Monday, June 17, 2013

تیر

پریشانی قیمت خوب خلق کردن است. این را در کودکی به من فرو کرد. 
چنانکه سعی کردم صاف نایستم و غم آلوده و سر در گریبان، شانه هایم را به سینه هایم نزدیک کنم. هرچه نزدیکتر بهتر.. 
گاف بزرگی بود. زندگی آن لحظه ی شادی ست که از چشمان دوست می گذرد.

همچنان تیری، چندی یک بار، از سینه ی راستم می گذرد و هر بار غافلگیرم می کند...


1 comment:

نون ب. said...

تشبیه جالبی است این تیر برای نوشتار. همین‌قدر خشن است. همین‌قدر خائن. هرچه هم بیشتر بیرونش بخواهی بکشی، دردت را جانفرساتر می‌کند: هرچه بیشتر می‌نویسی کمتر می‌رسی... پریشانی هم با سردرگریبان جورجور است.