Saturday, June 16, 2007

فاصله ي بي فروغ

حالا فاصله ي زيادي است بين من و تو
انقدر كه همه ي آن شهري كه دوست مي داشتيم را، آن لحظه ها و آن خاطرات را هم با خود برده است
فاصله اي كه به نزديكي قلابي اين روزها ست

خسته ام
بيش از آن كه بحثي كنم
حتي امشب از تلفن زدن به تو فرار كردم
از حرف زدن با تو
كه روزگاري –شايد هزاران سال پيش – تسكين بود
نمي دانم 11 سال را در چند هفته مي خواهي به گوداب فراموشي بكشاني
نمي دانم ولي مي دانم
اشتباه مي كني
و روزگاري باز مي گردي
آنگاه شايد دير شده باشد
"تو كه مي داني "من تكرار نمي شوم" و "خيلي هم زود دير مي شود

3 comments:

Anonymous said...

salam . mamnoon az commente shoma.

sooratgar said...

خواهش مي كنم ولي شما!؟

omid said...

ورتیش اوفتن آخن ختلفتیش!
اینجا چرا همه جی آلمانیه!
بگذریم حالا! و یک چیز دیگه! واقعا میبینی چه زود دیر میشود، همشهری! من هم شیلداییم! تو چی؟