Saturday, March 10, 2007

زندگی


به دیده حقارت نگاه کردن، رنجاندن و تخم کینه پراکندن،
به توجیهِ اینکه خود دل شکسته و غمگینم!...
این است آن دستاوردی که دست زندگی تو را و مرا در دامن نهاده است.
حال اینکه من می دانم زندگی چنین دستان آزار دهنده ای ندارد...
من خسته ام،
از همه آنچه بر روی آتش خشم و نفرت می پزیم و به خورد یکدیگر می دهیم.
من تاب نمی آورم،
آنچه که بی اعتماد و دور، به سخن می آوریم.
من رها می کنم،
آنچه تابحال از آن زخم خورده ام.
من انسانم و زندگی را در دستان توانمند خویش دوست تر دارم تا
در زبان آتشین و روح پر تنشم...

تو می دانی من چه می گویم.



1 comment:

هلندی سرگردان said...

مرسی عزیزم!من هنوز لینکامو مرتب نکردم بس که تنبلم!حتما!
رفتی به پیشواز 4شنبه سوری؟؟:D