Thursday, February 15, 2007

آشفته

صدای دورِ به تو نامه می نویسم،

یه بشقاب پوست پرتقال،

یه ماگ با چای مانده،

یه مانیتور،

و یه تلفن بیسیم،

اینها دور و بَرَمَن...

ذهنم پر از آشفتگی یه، از لابلای همه ی این آشفتگی ها گاهی حسهای عجیبی هم بیرون میاد مثل ترس، مثل خنده، مثل سردرد...

نگاه که می کنی می بینی دهها نفر الان پای مانیتورشون نشستن دارن تایپ می کنن، صدها نفر الان پای ماهواره ان و هزاران نفر همون کارایی رو انجام می دن که تو فکر می کنی فقط تو انجام می دی و خیلی هم مهمه..! از بالا که نگاه می کنی می بینی یه نقطه ی کوچیکی بین این هزاران هزار نفر...

این اهمیت تو رو کم می کنه یا زیاد؟! این به تو قوت قلب می ده یا عدم اعتماد به نفس؟!

تا حالا فکر کردی...؟


2 comments:

پويا said...

هر ذره در درونش جهاني نهفته است
نوشته هات قشنگن

یادمان said...

منتظرتم با يه مسابقه و البته با جايزه