Monday, May 21, 2007

دوم خرداد 1386

مي بيني همه چيز به هم پيچيده است؟

فردا دوم خرداد است...

فريادهاي از ته گلويمان را يادت هست؟

چند سال پيش بود؟

1000 سال؟

شايد چند قرن از آن گذشته باشد. من چيز زيادي به خاطر ندارم.

يادت هست رفرم، رفرم را كه ورد زبانمان بود؟ يادت هست آرزوها و اميدهامان را؟ يادت هست؟ جدي يادت هست؟

من نمي دانم كه به خاطر داشته باشم...

اين روزها آرزويم جز نفس كشيدني به آرامي نيست... اين روزها فقط مي خواهم در خيابان به دست مرد سالاراني غارنشين و نامرداني آدم خوار، كتك نخورم...

اين روزها فقط مي خواهم مرا كه به چشم هرزه نگاه مي كنند، كتك نزنند...

اينها همه شبيه طنز است. نه شبيه واقعيت. به تن شما هم عرق سرد مي نشاند؟

آقاي خاتمي؟ آقاي اصلاحات؟

آروزهاي ما را يادت هست؟

ما اين روزها اگر از آن اراذل و اوباش سر كوچه متلك و مسخره و هزل شنيده باشيم هم، دلمان برايشان نگران است كه مبادا به تحقير و توهين نامردانه اي آفتابه و چيزهاي ديگر از گردنش كه به همان متلكها افراشته بود، آويزان كني...

ما اين روزها دلمان براي همو هم مي سوزد... او مگر ديگر چه چيز براي از دست دادن دارد؟ فردا دودش در چشم ما كه دلمان سوخت و گريه مان گرفت و هيچ كار نتوانستيم بكنيم مي رود...

فردا دوم خرداد است. هيجان آن ساعات يادت هست؟ كتكهاي نيروها و مبلغان آن يكي كانديدا را چطور؟...

مي دانم زياد يادت نمي آيد چون اين روزها...

اگر انسان باشي و روز به روز فيلمها و عكسهاي فاجعه آميزتري از حاكمانت، (آنها كه بر تو حكم مي رانند را مي گويم)، ببيني ديگر به هيجان آن روزها فكر نمي كني...

امروز يكم خرداد بود و ساعات و لحظات و روزهايي كه هيجان اولين رأي را داشتيم...

دارد يادم مي آيد: اولين رأي ... اولين باري كه با اينكه از سن قانونيمان دو سه سالي مي گذشت، اولين بار بود كه دلمان مي خواست در سرنوشتمان، همه، شريك باشيم.

دارد يادم مي آيد... آن وقتها اسم آن روز هم رويمان ماند: شديم دوم خردادي...

يادت آمد؟

امروز و اين روزها چقدر ناشبيهند... چقدر هبوط كرده ايم...

اگرچه كه دلمان به ميليونها امضاء هنوز قرص است...

اگرچه كه آقايان، نشانه هاي خدا (آيت الله ها را مي گويم)، دارند كم كم، كم مي آورند و دارند كم كم تأييدمان مي كنند...

ولي تو بگو به دل آن دختراني كه اين روزها، در سالگرد دوم خرداد، بي هيچ جرمي صورتشان را نشان خون نشاندي، فرض كردي اينجا همان ميدان جنگ است و آنها دشمنان مهاجم، چه نشاندي؟

چه در بطن مردمت كه آن روز آنها را فراري دادند پروردي؟

گيريم كه آرزوهاي ما يادمان رفته باشد،

ولي ...

بالاخره شما هم كم مي آوريد. مي دانم. چون ...

در دلمان چيزي نشسته است كه تو هيچ از آن بويي نبرده‌اي.

7 comments:

Anonymous said...

خیلی عالی بود
همه چیز رو یادمه من اما

harfehesaab said...

من هم از خاتمی عصبانی ام. بد آمدن از احمدی نژاد این حس را بیشتر می کند و نه کمتر.

amin said...

من هم عصبانی‌ام. خاتمی که با پرویی درایتالیا از آزادی زنان ایرانی صحبت می‌کندو آقای خاتمی که سید خندان بهترین لقبت است، حال کجایی که از آزادی زنان در کتک‌خوردن دفاع کنی؟ شرم بر تو باد، شرم...

Anonymous said...

سلام نه هيچ چيز را فراموش نكرده‌ايم و شرايط فعلي هم غم سنگيني را برامون آورده ولي عزيزم اتفاقا خاتمي و يكي شبيه اون كه احتمالا بعد از اين جناب (چندچهره) روي كار خواهند آمد سوپاپ اطميناني براي پابرجايي اين جنابان هستند. اين سياست شل كن سفت كن سالهاست بر اين مملكت حاكمه. مطمئنم اين دوره خاتمي و يا يكي شبيه اون با شعار آزادي فلان و فلان .. مي‌ياد و دوباره چندصباحي خوش مي‌شيم و دوباره دور بعد اختناق. اينه وضع اسفناك ايراني جماعت
قربانت افق

ioawnat said...

مشکل‌ی که ما ایرانی‌ها همیشه داشته‌ایم،‌ این‌ه که کاملا سیاه و سفید می‌بینیم همه چیز رو.

sooratgar said...

افق عزيزم، ولي باور داري كه دوره ي خاتمي كمي جامعه مون اميدوارتر شديم؟ من بحثم اينجاست و اينكه آن اميدهايمان(اگرچه واهي و اگرچه به قول تو به كسي كه دست نشانده بود) را دوباره به ياد بياوريم...

sooratgar said...

نمي دونم منظورت از سياه و سفيد ديدن چيه ولي اگه منظورت تك بعدي ديدنه فكر كنم فقط تيتر مطلب رو خوندي.