Saturday, November 01, 2008


خب امشب یه کم وقت دارم ...


زود اومدم خونه و یه کم استراحت کردم. الان هم تو هوای زود سرد شده ی پاییز دارم چای و نبات می خورم و وب گردی می کنم. فعلا این انیمیشن جالب رو از بزرگمهر حسین پور پیدا کردم که خیلی باهاش حال کردم! تا بعد...


چند روز بیشتر خانه ی پدری نخواهم بود. این روزها خیلی به گذشتن این سی سال فکر می کنم و به چگونه گدشتنش. به آدمایی که اومدن و رفتن و آدمایی که هستن و هیچ وقت نمی رن...


دلم برای مامان بزرگم خیلی تنگ می شه که اگه بود حتما الان کلی خوشحال بود، کلی سفارش می کرد، کلی چیز یادم می داد و خلاصه بزرگتری می کرد.


از بودنت خوشحالم ...




Wednesday, October 15, 2008

TOday


ولی دلم گرفته انگار.
کنارم نیست خوب نباشد. 

اگه بخوام کشف کنم ازخیلی چیزها دلم گرفته:
اول اینکه ...

دیم اینکه چرا قانون مملکتم رو باید از همسر آینده پس بگیرم؟ یعنی بهش بگم حقی رو که خاک و آبم نداده تو بهم بده؟

سیم اینکه ...
انگار فرقی نمی کنه 15 سالت باشه یا 25 یا بیشتر، دلت به هر حال تنگ می شود!

گل-شیفته

بحث حضور بازیگران زن ایرانی در فیلمهای هالیوودی خیلی داغه. بعد از گلشیفته فراهانی، میترا حجار هم در فیلم steliana blue بازی کرده.

اما فعلا تا میترا حجار به میدان بیاد، بحث های گلشیفته داغه! من که بازیگوشی های این دخترک رو دوست دارم حسابی، و تصمیمش برای بازیگر شدن هم خیلی برام جالبه. یادمه توی یک مصاحبه گفته بود من داشتم می رفتم اطریش برای ادامه ی درس موسیقی، که بازی در درخت گلابی تصمیمم رو عوض کرد و بازیگری رو انتخاب کردم.

اما بحثها این روزها بیشتر در مورد ظاهر گلشیفته است. یعنی نوع حضورش روی فرش قرمز. طبیعی یه که این بحث ها توی هر جامعه ای که تا حالا از چنین حضوری محروم بوده پیش بیاد. تفاسیر خیلی زیادی هم ازش شده! از تفسیر س.ک.س.ی و عجیب و غریب جناب خوابگرد تا تفسیر و تحلیل و مرتبط کردن سریال یوسف پیامبر با حضور گلشیفته توسط جناب پورمحسن در رادیو زمانه. از جلو تلویزیون رد می شدم دیدم برنامه زن امروز صدای آمریکا هم با حضور خانم مهاجر به تحلیل قضاوتها در مورد گلشیفته پرداخته بود.

(توی همه اینا نوشته ی یک دختر ترشیده خیلی بامزه بود!)

به نظر من که همه اینها خوبه! خوبیش هم در اینه که جامعه لااقل یه کم وارد فضاها و بحثهایی می شه که قبلا نبود. بحثهایی که حتی ممکنه گاهی به حقوق زنان منتهی بشه!

یاد حضور شرمگنانه ی نیکی کریمی در کن که می افتم دلم براش می سوزه که با آن ظاهر جذاب چقدر می تونست دلفریب هم باشه اگر او هم حجاب اجباری را کنار می زد.

القصه به نظرم هرچه بحث بیشتر باشه و تحلیل، اتفاقات بعدی هم با دقت بیشتری پیش می ره.

لینک دانلود فیلم گلشیفته رو هم می تونین اینجا پیدا کنین:

گروه طرفداران گلشیفته


Monday, September 01, 2008


و خوشحالم که تو تا حالا به هیچ زنی نگفتی ضعیفه.
.
.
.
گاهی آدم خیلی ساده اندیش می شه...

Sunday, August 24, 2008


دوباره هوس نوشتن کردم...
یاد روزهایی که توی وبلاگ قبلی که جزو اولین وبلاگهای دنیا بود! و دیگه الان باز هم نمیشه افتادم... خوب بود گاهی می خوندمش. الان ولی دوست دارم دوباره یه چیزایی رو ثبت کنم. به دلیل  ماندگاری. ولی انگار یه جورایی هر کی وبلاگ می نویسه از درد و رنج و غم می نویسه. این روزها ولی کسی هست که به من بگه همش هم درد و رنج نیست... به خودم که برمی گردم می بینم شاید این درد و رنج بازی هم یه جور ژست روشنفکرانه یا روشنفکر نمایانه! بوده. از همون وقتی که 14-15 سالگی سهراب سپهری رو به جرم مثبت نوشتن گذاشتیم کنار و تصمیم گرفتیم شاملویی بشیم و فروغی. حالا خلاصه بزرگ شدم یا ژستهام تغییر کرده نمی دونم؛ به هر حال الان 14-15 سال از اون دوران می گذره. شاید هم تغییر لازمه ی دورانه.
القصه دیگه حالا اگه غم و غصه و درد و رنج ننویسم هم خیلی احساس جدی نبودن، یا حساس نبودن، یا گناه نمی کنم.
حالا پس هر چی نوشتم نوشتم قبول!؟

Monday, June 16, 2008

حرف زن

If you want to know about freedom in any country, go and ask the women of that country

اين جمله‌ي جالب ابتداي ويديويي ديگر به سبك رپ از شاهين نجفيِ كه اين روزها به صداي زنان تبديل شده و اگرچه خودش مي‌گه من از گردانندگان جنبش زنان در مورد آهنگ‌هام بازخوردي نگرفتم، ولي من تند شدن نفس همه‌ي آدمايي رو(خصوصا خانمهايي) كه اين آهنگ رو براشون گذاشتن ديدم.

اين ويديو با صحنه‌هاي دردناكي از فيلم سگ‌كشي تنظيم شده. فيلمي كه من وقتي ديده بودم تا دو روز حرف زدنم نمي‌اومد...


اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه ...

جدا از اينكه تصاوير اين ويديو دردهات رو يادت مياره ولي كلامش مي‌تونه مثبت باشه. به هر حال دست آقاي خواننده و سازنده‌ي جامعه شناسش، شاهين نجفي، درد نكنه. حظ برديم..!

Thursday, June 12, 2008

خرداد 87

"همه ما راحت حرف مي زنيم ولي نوشتن براي بيشتر ما سخت است. اما تو بنويس تا يادت بماند که نوشته ها ، در پاي عبور است . فردا که برگردي و نوشته هايت را بخواني، به ياد مي آوري که از کجا رد شده و چطور قد کشيده اي..."

نمی دونم اینو از کجا نوشتی ولی می دونم با اعتقاد نوشتی... راستش رو بگم خیلی خوشحالم که هستی و خوشالتر از اینکه می تونم بگم که خوشحالم.

سنگی که شبیه خورشید بود روبرومه. درست روی میزم. پشت همین نوت بوک. مثل خودته. بزرگ، آروم، صبور و اطمینان بخش...

راستش داری موفق می شی. داری خاطرات زشت و ترسناک گذشته ی من رو آروم پاک می کنی. می دونم از شنیدنش چقد خوشحال می شی... و می تونم تصور کنم نگاه عمیق و دستای گرمت رو که به تأیید و احترام دورم می گیری.

خوشحال باش. من هم هستم. دارم از تو یاد می گیرم که خودم باشم، با یه کم چاشنیِ ...

Wednesday, February 20, 2008

انسانم آرزوست

امروز عوض شدم! مهتاب جون رنگم رو تغيير داد! ولي از آرايشگاه كه اومديم بيرون خيلي از اين ماشين سبزها ترسيديم...

طبيعي بود كه هي از دستشون فرار كنيم ... وقتي وايساديم دم يه عابر بانك (ATM) كه ازش پول برداريم، يهو ديديم يكيشون داره صاف مياد طرفمون... من كه داشتم سكته مي‌كردم رسما...

آقا با يك عالم ريش اومد نزديك و صاف هم به ما نگاه مي‌كرد، يه لحظه، همه‌ي اتفاقاتي كه مي‌تونست بعدش بيفته رو تو ذهنم مرور كردم... نفسم رو تو سينه حبس كردم و منتظر شدم ... هيچ راه فراري نبود. ATM درست نبش يه كنج بود و ما تقريبا گير افتاده بوديم. جناب افسر كه يه اخم گنده هم تو صورتش بود، و اسلحه هم داشت، نزديك و نزديك شد تا اينكه بالاخره به ما رسيد ولي ... درست پشت سر من وايساد. من در حالي كه سعي مي كردم اوركت كوتاهم رو يه جوري پنهان كنم و موهاي تازه‌ام رو زير شال بچپونم، متوجه شدم اومده وايسه توي صف كه اونم از ATM پول بگيره!!...

خيلي ضايع بود اما با دوستم كه نمي‌دونم ازفرط ترس يا از شدت باد امروز، رنگ و روش حسابي پريده بود، به هم نگاه كرديم و پقي زديم زير خنده... آقاي سبزپوش كه خوب دست ما رو خونده بود فقط روش و كرد اونور و هيچي نگفت...! فكر كنم اونم تو دلش مي‌خنديد...!


Wednesday, December 12, 2007

...

دل که آیینه ی صافیست غباری دارد

..................................از خدا می طلبد صحبت روشن رایی


Tuesday, December 04, 2007

Hey Comerade...!


Saturday, November 24, 2007

!سرعت يا دقت؟ مسئله اينست

روزهاي شلوغي يه ...

پائيز دوست داشتني من هم به سرعت به انتهاي آذر روانه س.

كمتر در فضاي مجازي وبيشتر در تهران خاكستري سير مي كنم و تازگي ها بدجوري ياد اصل عدم قطعيت افتاده ام!...

انگار گذشته ها به سرعت قصد دارند از من فاصله بگيرند، سرعتشان بيشتر از روزها و شبهايي ست كه مي گذرانم.

ولي هنوز طعم تلخي زير زبانم، گاهي، دلم را بهم مي زند...

فقط يك چيز را خوب مي دانم. ثابت قدمتر از آنم كه تويي...

Thursday, October 18, 2007

روز، داخلي، پدر و دختر، من

دوباره. اتفاق. پدر. چاقو كشي. دختر 15 ساله. هق هق. دوست. غيرت. توحش. پيراهن سياه روي شلوار خاكي. چاقو. ريش. چشمان وحشت زده. قسم. درد. رنج. تهديد. ترس. مرگ ...

Friday, October 12, 2007

سوال

انسان موجود عجيب و تكراري يي ست، منظور آفرينش از اين همه تكرار چيست؟

Wednesday, October 03, 2007

پنجشنبه





گاهي چقدر سخته بخشيدن...
با اينكه مي دوني بايد.

چقدر آدما راحت بدي مي كنن و به روي خودشون نميارن، طوري هم وانمود مي كنن انگار از هيچي خبر ندارن. خطا از تو هم هست كه مي ذاري بازيشون رو روت اجرا كنن... گاهي اشتباهت اينه كه انقدر صادقانه پيش مي ري كه آدما فكر مي كنن اين نيست و حتما يه جور ديگه س..... همه اينا نفرت انگيزه و نمي توني به راحتي ببخشي..

دلم امروز بسيار گرفته ...

گاهي حتي نمي توني راجع بهش حرف بزني ... چون از اول وقتي گذاشتي بازي انجام بشه يكي از قواعدش هم اين بود كه حرف نزني ...

امروز پنجشنبه است و من دلم خيلي گرفته ... نمي دونم شايد يه روز ماجراها رو بنويسم ...


Sunday, September 23, 2007

!از نو



و چوب خطي ديگر كه از زندگي من خط مي خورد ...
و اميد ...
و روزهايي كه حتي به سختي مي توان نفس كشيد ...


Saturday, September 08, 2007

misunderestanding

ديروز، موبايل، اس ام اس،كژفهمي، قسم، انتظار، حروف بزرگ، كژفهمي، اشك، مادر، آغوش، چاي داغ،چاي داغ،چاي داغ، و غصه، غصه، غصه

Tuesday, September 04, 2007

ديروز، امروز، فردا


چطور ممكنه دو نفر انقدر شبيه هم باشن؟

حرف زدنشون، راه رفتنشون، هيكلشون و حتي قيافه شون؟
يك جور و يك رنگ ماشين هم داشته باشن؟
تمام مدت مبهوت بودم. با آدم تازه اي حرف مي زدم كه سالها بود مي شناختم... چيزي نمونده بود از تعجب بميرم! آينده اش بود. فقط چند سال اختلاف داشت...

Thursday, August 30, 2007

temp

خوابت مياد انگار همه ي روزا و شبهاي اين مدت رو بيدار بوده باشي... تحولي در راهه. خوابت مياد انگار هميشه تو چرت بوده باشي و نذاشته باشن بخوابي. يه تلنگر يا يه خنده ي بلند مضحك از تو چرت درت آورده باشه هميشه. دنيا رو تو خواب و بيداري مي بيني و مي بينبي كه چقدر همه چيز آروم ولي بي قرار پيش مي ره. آروم عين فيلمهاي سلوموشن و بي قرار مثل وقتي مي خواهي در خواب فرياد بكشي و نمي تواني... نقطه

Wednesday, August 15, 2007

چشمهايش


طبق معمول داشتم پله هاي كوتاه ورودي رو به دو مي‌اومدم پايين. اين كار بهم انرژي مي‌ده تا برسم دم در. سايه‌ي سياه چادرشو ديدم ولي نگاه نكردم ببينم كيه. خودش اين كار رو كرد: سلام خانم!‌
- سلام فاطمه چطوري؟ صبح بخير. بدو من يه كم ديرم شده....
چادرش رو زد زير بغلش و تا جايي كه حجب و حياي اكتسابي 14 سالگيش بهش اجازه مي‌داد همپاي من دويد. ولي هيچ حرف نزد...
- چيه؟ انگار پكري؟
- بله خانم. نگرانم.
چشماي مورب‌اش رو دوخت به من. ياد اون روزي افتادم كه از مدرسه اومده بود و مي‌گفت بابام مي‌گه ديگه نرو. تا پنجم خوندي بسه. اون روز هم چشماش غم داشت. يه غم عادت كرده. يه غم نه چندان جديد. انگار به يه زخم كهنه نگاه مي‌كرد.... تا اينكه با وساطتت ما اومد عضو كتابخونه شد و چه خلاقيت‌ها و توانايي‌هايي كه از خودش نشون نداد....
- نگران چي اي؟
- برادرم رو گرفتن (يكي از 6 تا برادرش رو)
غم قديمي چشماش سر خورد تو ذهنم ... به زور و با اينكه دليلش رو حدس مي‌زدم پرسيدم:
- چرا؟؟؟
آروم و با همون ته لهجه‌ي شعرگونه‌اش گفت:
- سر ساختمون بودن. پدرم تونسته در بره ولي برادرم رو بردن. الان مشهدن. ممكنه برشون گردونن افغانستان...
و ابروهاي كوتاهش رو درهم كشيد.
- حالا اميدمون به قاضيه... ممكنه بتونيم امضا بگيريم برش گردونن.
و آروم رفت نشست پشت ميز نوجوون ها؛ شايد كه بتوونه 14 سالگيش رو يادش بياره ...