...
دل که آیینه ی صافیست غباری دارد
..................................از خدا می طلبد صحبت روشن رایی
صورتگر نام خیابانی است کوچک در مرکز شهر شیراز و نیز به کسانی می گفتند که صورت(ظاهر) جهان را به تصویر می کشیدند.
روزهاي شلوغي يه ...
پائيز دوست داشتني من هم به سرعت به انتهاي آذر روانه س.
كمتر در فضاي مجازي وبيشتر در تهران خاكستري سير مي كنم و تازگي ها بدجوري ياد اصل عدم قطعيت افتاده ام!...
انگار گذشته ها به سرعت قصد دارند از من فاصله بگيرند، سرعتشان بيشتر از روزها و شبهايي ست كه مي گذرانم.
ولي هنوز طعم تلخي زير زبانم، گاهي، دلم را بهم مي زند...
فقط يك چيز را خوب مي دانم. ثابت قدمتر از آنم كه تويي...
دوباره. اتفاق. پدر. چاقو كشي. دختر 15 ساله. هق هق. دوست. غيرت. توحش. پيراهن سياه روي شلوار خاكي. چاقو. ريش. چشمان وحشت زده. قسم. درد. رنج. تهديد. ترس. مرگ ...

گاهي چقدر سخته بخشيدن...
با اينكه مي دوني بايد.
چقدر آدما راحت بدي مي كنن و به روي خودشون نميارن، طوري هم وانمود مي كنن انگار از هيچي خبر ندارن. خطا از تو هم هست كه مي ذاري بازيشون رو روت اجرا كنن... گاهي اشتباهت اينه كه انقدر صادقانه پيش مي ري كه آدما فكر مي كنن اين نيست و حتما يه جور ديگه س..... همه اينا نفرت انگيزه و نمي توني به راحتي ببخشي..
دلم امروز بسيار گرفته ...
گاهي حتي نمي توني راجع بهش حرف بزني ... چون از اول وقتي گذاشتي بازي انجام بشه يكي از قواعدش هم اين بود كه حرف نزني ...
امروز پنجشنبه است و من دلم خيلي گرفته ... نمي دونم شايد يه روز ماجراها رو بنويسم ...
چطور ممكنه دو نفر انقدر شبيه هم باشن؟
حرف زدنشون، راه رفتنشون، هيكلشون و حتي قيافه شون؟
يك جور و يك رنگ ماشين هم داشته باشن؟
تمام مدت مبهوت بودم. با آدم تازه اي حرف مي زدم كه سالها بود مي شناختم... چيزي نمونده بود از تعجب بميرم! آينده اش بود. فقط چند سال اختلاف داشت...
خوابت مياد انگار همه ي روزا و شبهاي اين مدت رو بيدار بوده باشي... تحولي در راهه. خوابت مياد انگار هميشه تو چرت بوده باشي و نذاشته باشن بخوابي. يه تلنگر يا يه خنده ي بلند مضحك از تو چرت درت آورده باشه هميشه. دنيا رو تو خواب و بيداري مي بيني و مي بينبي كه چقدر همه چيز آروم ولي بي قرار پيش مي ره. آروم عين فيلمهاي سلوموشن و بي قرار مثل وقتي مي خواهي در خواب فرياد بكشي و نمي تواني... نقطه
There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,…
Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends…
Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.
"Shel Silverstein"
امروز سالگرد مشروطه است. سالگرد جنبشي كه هرگز خاموش نمي شود، ولو پس از 101 سال و با دربند كردن آزادي خواهان ...
مرغ سحر ناله سر كن *** داغ مرا تازه تر كن
زاه شرر بار *** اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا
وز نفسى عرصه اين خاك توده را *** پر شرر كن
ظلم ظالم جور صياد *** آشيانم داده بر باد
اى خدا اى فلك اى طبيعت *** شام ما شام ما را سحر كن
نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس اى آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اى تازه گل از اين بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن
مرغ بيدل شرح هجران *** مختصر، مختصر كن
عمر حقيقت بسر شد
عهد و وفا پى سپر شد...
ناله عشاق ناز معشوق
هر دو دروغ و بى اثر شد
راستى و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگى از ميانه شد
از پى دزدى وطن و دين بهانه شد
ديده تر شد
جور مالك ظلم ارباب *** زارع از غم گشته بى تاب
ساغر اغنيا پر مى ناب *** جام ما پر ز خون جگر شد
اى دل تنگ ناله سر كن *** از قوى دستان حذر كن
از مساوات صرف نظر كن
ساقى گلچهره بده آب آتشين
پرده دلكش بزن اى تار دلنشين
ناله برار از قفس اى بلبل حزين
كز غم تو سينه من *** پر شرر پر شرر شد
از غم تو سينه من *** پر شرر شد پر شرر شد
نقل از مجله بخارا
با اين تصاوير جالب به زمان مشروطه برويد...

ديدني در نمايشگاه زنان سرزمين من زياد بود! چيزي كه بيش از همه ذهن را مي آزرد به نظر من نام نمايشگاه بود. زنان سرزمين من؟
فكر مي كنم لباسهاي ارائه شده در نمايشگاه بيشتر يك نمايش فرمايشي و تا حد ممكن مضحك(!) بودند. اغلب بازديدكنندگان يا حرص مي خوردند يا مي خنديدند. ما هم مثل بقيه..
قسمتي از نمايشگاه مخصوص لباسها و يونيفورمهاي كار بود و به نظر من از همه مضحك تر!
مي شد زنان سرزمين من شغلهايشان را پيدا كنند و يونيفورمشان را. من هم پيدا كردم. نشد عكس بگيرم چون طراح مجترم مي ترسيد طرحش لو برود! ولي چشمتان روز بد نبيند، چيزي شبيه پيراهن بود با دو تا دامن زير و رو و آستينهاي خيلي گشاد. رنگ دامن رويي يك سبز صدري دلمرده و بد بود و دامن زيري سبز تيره نزديك يشمي. مقنعه ها هم همه مدل عربي با يك عالمه چين در سمت راست. تا به چشم مي خورد پوشاندن و پوشيده شدن و جلوگيري از تحرك بود. حتي در لباس پليسهاي زن كه حتما عكسهايش را ديده ايد.
خلاصه آخرش كه داشتيم از نمايشگاه بيرون مي آمديم همه متفق القول بودند كه: بيچاره زنان سرزمين من!
تعداد كم عكسها با اجازه ي طراحان گرفته شده و به نظرم از جالبترين قسمتهاي نمايشگاه بود! خودتان قضاوت كنيد...

ما را به خاطر بياور
ما را كه تازه جواناني بيست و دو ساله بوديم شور عشق در سينه داشتيم
و پيش از آنكه عاشق شويم، سينه بر خاك سوده مرديم
ما را به خاطر بياور ...
-------
چگونه مي توان از ياد برد؟...
داشتيم قدم ميزديم. راه طولانياي نبود ولي زير مهتاب هلاليِ اين شبهاي گرم، براي اينكه حرف بزني و به زمين و زمان بد و بيراه بگويي، وقت خوبي بود.
كافي بود وسط بد و بيراهها و گلهها، بين همهي اشكها و آهها و ميان اخمها و تند نفس كشيدنها، فقط يك لحظه، دوستت بخواهد تو را از حالي كه داري خارج كند و بخواهد بخنداندت......
حالم خوب نبود و ترسيده بودم... دورمان را گرفتند. خيابان شلوغ بود و پر از ماشين ولي كسي در پيادهرو نبود. دورمان را گرفتند و شروع كردند به حرف زدن... ترسيده بودم... دوستم را نميخواستم صدا كنم. نميخواستم اسمش را به زبان بياورم... فقط ميخواستم پيش هم باشيم ولي او به بازي گرفته بود و ميخنديد.
حالم خوب نبود... يك لحظه ديدم از هم جدامان كردهاند و دارند ميبرندمان... تهديد كردم، فرياد زدم، دوستم را صدا كردم... چند قدمي دور شدند، دوباره آمدند... گريهام گرفته بود... ميخواستم حرف بزنم... آنها را نميخواستم... نميفهميدند... ميرفتند و ميآمدند... از جلوي كلانتري آن طرف خيابان رد شديم، امنيههاي آنجا هم انگار ما را و چشمان پر ترس مرا نديدند...تهديد كردم ... نميديدند ... حالم خوب نبود و فقط ميخواستم رهايم كنند ...
توصيهي يك دوست را به ياد آوردم و تقريبا فرياد زدم: شمارههاتان را بدهيد و بريد.
دوستم تعجب كرده بود... سعي ميكرد اوضاع را كنترل كند...
حالم اصلا خوب نبود ...
من به هيچ چيز ديگر نميانديشيدم ...
وقتي به خانه رسيدم، از همين يك اتفاق ساده، خسته بودم، بيش از پيش.