از 1 نوامبر 2008 تا حالا خیلی می گذره که من وبلاگ ننوشتم.
این روزها وبگردی هام هم شده هدفمند! تو این مدت خیلی اتفاقها افتاده که دوست دارم بهشون اشارتکی بکنم:
1. دو سال و اندی از زندگی مشترکم می گذره. خوشحالم که با او هستم و خوشحالم که هنوز هم مثل دو تا دوست با هم زندگی می کنیم.
2. مملکت بدجوری به هم ریخته و دیگه جمع بشو نیست. از این هم خوشحالم !
3. کلا استعفا دادم و از دست اون رئیسی که چند تا پست قبل گفته بودم هم راحت شدم. مسلما از این هم خوشحالم!
4. یه بچه پشمالو کوچولو کنار ما زندگی می کنه که عاشقشم و الان هم از بس دیشب شیطونی کرده تکون نمی تونه بخوره از خستگی. گوله شده تو خودش و هر چند وقت یک بار با یه خمیازه جانانه دندوناشو نشون من می ده!
5. توی این مدت یک بار هم اسباب کشی کردیم که دمار از روزگارمان در آمد.
6. فایل نامبر دوم مهاجرتمون رو هم گرفتیم. البته اولیش رو هم نگفته بودم... آهان اصلا ما برای مهاجرت اقدام کردیم. مثل هر کار دیگه مون هم کلی در موردش تحقیق کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که کجا بریم و چه کنیم ..
7. و یه چیز دیگه که خیلی جدیده: تا حالا فکر می کردم آدم بعد از یه سنی دیگه دوست صمیمی نمی تونه پیدا کنه. ولی الان هر کی ازم بپرسه می گم سن مهم نیست. آدمها مهمن...
تا بعد ...
0 comments:
Post a Comment